ديدي آخرش تابستان آنقدر غصه ي ما را خورد كه پاييزشد! ببين تو يادت نيست ما كجاي دفتر خاطرات پاييز سال گذشت نوشتيم و زيرش را مشتركا امضا كرديم كه سرخي ما از تو و زردي تو از ما ؟ كه هنوز مهر نشده روي خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد كشيدند . خلاصه از قديم و دور گفته اند و ميگويند كه پاييز فصل عاشقهاست و آذر آتش گرفته هم فرزند سوم همين پاييز بود كه ما را به اين روز نميدانم چه رنگي نشاند. به عاشقيم يقين دارم كه مينوسم و گمان ميكنم اگر تبريك تولد پاييز را ننويسي بايد يه عاشق نبودنت يقين كرد و به عاشق بودنت شك. مهم نيست اصلا فداي سرت كه يك تابستان ديگرگذشت و باز هم معجزه نشد به قول خودت صبر را با وفاداريمان تا پاييز بعد شرمنده ميكنيم شايد از بس روسفيد شديم پاييز آينده جاي باران برف در سرزمينمان باريد. هرچند دير ولي پاييز مبارك اينو نوشتم تا يادت بيارم چيزهاي مهمتري هم براي افسوس خوردن وجود داره مثل.... كي گفته كه پاييز اونه كه باد برگارو ميريزه واسه كسي كه عاشقه تموم سال پاييزه وقتي وبلاگمو ساختم يه احساس ديگه داشتم احساس نو شدن ،تازه شدن،حس جديدي داشتم راجع به خودم راجع به زندگي ام ، مثل حس بلوغ كه نميشناسيش ولي ازش لذت ميبري ،احساس خوشبختي ميكردم. انگار تازه متولد شده باشي . اسمشو گذاشتم تولد. از اون روز دو سال ميگذره . حالا فقط تظاهر به خوشبختي ميكنم. اون احساسو كه ندارم هيچ، دچار روزمرگي هم شدم. ديگه فكر نميكنم متولد شدم برعكس، فكر ميكنم شايد حس جديدم ناشي از مردن بوده . نميدونم، فقط الان خالي ام از همه چيز خالي ام از احساس . تولدت مبارك احساس خالي به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی توآغاز به مردن ميكنی امروز كاری كن! آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن من و از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم من و تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمهای مهربون تو من و به آتیش میکشه نوازش دستهای توعادته ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار مهر لبهاتو رو تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من... من خودم بودمو يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد... صفی دراز دیدم که به بهشت می رفت دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي هميشه... مردان در صید عشق به وسعت نا متناهی نامردند![]()
![]()
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
اگر هنگامی كه با شغلت،يا عشقت شاد نيستی،آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
![]()

![]()

![]()
من به دروازه دوزخ بودم
کسی گفت: تنها دوزخی توایی از این همه مردمان؟
گفتم: راه بهشت فقط یکی است
که ازسایه و دروازه دوزخ می گذرد!!!![]()

![]()
، گدایی عشق می کنند
تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند،
اما همینکه مطمئن شدند
مردانگی را در کمال نامردی بجا می آورند./.
دکتر علی شریعتی![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



